باز گل جلوهکنان روی به صحرا دارد
نوجوان است سر عیش و تماشا دارد
۱خار در پهلو و پا در گل و خوش میخندد
لطف بین کین گل نورستهٔ رعنا دارد
۲آب هر لحظه چو داود زره میسازد
باد خاصیت انفاس مسیحا دارد
۳لاله بر طرف چمن رقص کنان پنداری
نو عروسیست که پیراهن والا دارد
۴قصهٔ سرو دراز است نمیشاید گفت
کان حدیثیست که آن سر به ثریا دارد
۵اینچنین زار که بلبل به چمن مینالد
نسبتی با من دلدادهٔ شیدا دارد
۶بوستان را همه اسباب مهیاست ولی
خرم آن کو همه اسباب مهیا دارد
۷نقد امروز غنیمت شمر از دست مده
کور بختست که اندیشهٔ فردا دارد
۸بت من جلوهکنان گر به چمن درگذرد
با رخش سوی گل و لاله که پروا دارد
۹آن چه حسن است که آن شکل و شمایل را هست
وان چه لطفست که آن قامت و بالا دارد
۱۰گفتمش زلف تو دارد دل من از سرطنز
گفت کین بی سر و پا بین که چه سودا دارد
۱۱قطرهٔ اشگ من خسته جگر در غم او
هست خونی که تعلق به سویدا دارد
۱۲عالمی بندهٔ اوگشته واو از سر صدق
هوس بندگی صاحب دانا دارد
۱۳رکن دین خواجهٔ مه چاکر خورشید غلام
که دل و مرتبهٔ حاتم و دارا دارد
۱۴در جهان همسر و همتاش نه بودست و نه هست
به خدائی که نه انباز و نه همتا دارد
۱۵دشمن از برق سنانش بگدازد ور خود
تن ز پولاد و دل از صخرهٔ صما دارد
۱۶صاحبا شاهد شد سرمهٔ چشم افلاک
خاک پای تو که در دیدهٔ ما جا دارد
۱۷خرد پیر ترا دولت برنا یار است
خنک این پیر که آن دولت برنا دارد
۱۸دست دریاش گهر بخش تو هنگام عطا
همچو ابریست که خاصیت دریا دارد
۱۹پیش رای تو کجا لاف ضیا باید زد
کیست خورشید که این زهره و یارا دارد
۲۰حلقهٔ چاکری تست که دارد مه نو
کمر بندگی تست که جوزا دارد
۲۱راستی خواجه در این عهد ترا شاید گفت
که زجودت همه کس عیش مهنا دارد
۲۲گه گهی تربیتی از سر اشفاق و کرم
بنده از خدمت مخدوم تمنی دارد
۲۳مینواز از سر انعام دعاگویان را
که دعاهای به اخلاص اثرها دارد
۲۴تا ابد در دو جهان نام نکو کسب کند
هر مربی که چو من بنده مربی دارد
۲۵دایما کامروا باش و به شادی گذران
که جهانی به جناب تو تولی دارد
۲۶