نسیم باد سحر عزم بوستان دارد
دمید و بازدمش کیمیای جان دارد
۱رسید مژده که سلطان گل به طالع سعد
عزیمت چمن و رای گلستان دارد
۲به ناز تکیه زده بر کنار آب روان
ز بید مروحه وز سرو سایبان دارد
۳سمن فسانه ز رخسار حور میگوید
چمن طراوت نزهتگه جنان دارد
۴نمیرود همه شب چشم نرگس اندر خواب
ز بسکه بلبل شوریده دل فغان دارد
۵هنوز لالهٔ نورسته ناشگفته تمام
چه موجبست که با سبزه سرگران دارد
۶فروغ روی بتم در قدح بدان ماند
که آب آید و در روی ارغوان دارد
۷ز عکس چهرهٔ او لاله را به خون جگر
حکایتی است که با غنچه در میان دارد
۸به سرو نسبت آزادی و سرافرازی
از آن کنند که آیین راستان دارد
۹زبان درازی از آن در چمن کند سوسن
که حرز مدح شهنشاه بر زبان دارد
۱۰سحاب جود مگر از عطای شاه آموخت
که طبع فایض ودست گهر فشان دارد
۱۱جلال دنیی و دین خسروی که روز نبرد
ظفر ملازم و اقبال همعنان دارد
۱۲شهی که کسوت جاه و منال دولت او
طراز سرمد و ترفیع جاودان دارد
۱۳بلند مرتبه دریا دلی که پایهٔ قدر
بسی رفیعتر از فرق فرقدان دارد
۱۴به پیش بخشش او یک زمان وفا نکند
هر آن متاع که گنجور بحر و کان دارد
۱۵جهان پناه که خورشید پادشاهی چرخ
ز خاکبوسی این فرخ آستان دارد
۱۶همای دولت آنروز شد همایونفال
که زیر سایهٔ چتر تو آشیان دارد
۱۷سری که سر کشیئی با تو آشکارا کرد
دلیکه دشمنئی با تو در میان دارد
۱۸قضا به قصد سرش تیغ میکشد ز نیام
قدر به کشتن او تیر در کمان دارد
۱۹گرفتم آنکه ز شاهان روزگار کسی
سپاه بیعدد و ملک بیکران دارد
۲۰چنین هنر که تو داری کراست در عالم
چنین پدر که تو داری که در جهان دارد
۲۱عبید را که مر بیعنایت تو بود
امیدها که بدین دولت جوان دارد
۲۲ز همت تو به پیرانه سر بیابد زود
چه غم زنائبهٔ دور آسمان دارد
۲۳اگر چه قافیه شد شایگان چه باک او را
که از معانی صد گنج شایگان دارد
۲۴امیدوار چنانم به فضل حق که ترا
همیشه شاه و سرافراز بیگمان دارد
۲۵خجسته ذات شریف ترا که باقی باد
ز شر حادثهٔ چرخ در امان دارد
۲۶