رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت
چه چاره سازم از این پس چو چارهساز برفت
۱سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست
نموده روی به بیچارگان و باز برفت
۲به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خون
که کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت
۳جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوق
دگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز برفت
۴ز منع خلق از این بیش محترز بودم
کنون حدیث من از حد احتراز برفت
۵دریغ و درد که در هجر یار و غصهٔ دهر
برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت
۶عبید چون جرست ناله سود مینکند
چو کاروان جرس جمله بیجواز برفت
۷