ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت
مرا به بیخودی آوازه در جهان انداخت
۱ز شرح زلف تو موئی هنوز نا گفته
دلم هزار گره در سر زبان انداخت
۲دهان تو صفتی از ضعیفیم میگفت
مرا ز هستی خود نیک در گمان انداخت
۳کمان ابروی پیوسته میکشی تا گوش
بدان امید که صیدی کجا توان انداخت
۴ز دلفریبی مویت سخن دراز کشید
لب تو نکتهٔ باریک در میان انداخت
۵عجب مدار که در دور روی و ابرویت
سپر فکند مه از عجز تا کمان انداخت
۶ز سرّ عشق هر آنچ از عبید پنهان بود
سرشک جمله در افواه مردمان انداخت
۷