مرا ز وصل تو حاصل به جز تمنا نیست
خیال زلف تو بستن خلاف سودا نیست
۱وفا ز عهد تو میجست دوش خاطر من
جواب داد که خود این متاع با ما نیست
۲بسی بگفتمت ایدوست هست رای منت
دهان ز شرم فرو بستهای همانا نیست
۳هزار بوسه ز لب وعده کردهای و یکی
نمیدهی و مرا زهرهٔ تقاضا نیست
۴چو دور دور رخ تست خاطری دریاب
که کار بوالعجبیهای چرخ پیدا نیست
۵ز میهمان خیالت چو شرمسارم از آنک
جز آب چشم و کباب جگر مهیا نیست
۶به طعنه گفتی کز ما دریغ داری جان
مگر مگوی خدا را عبید از آنها نیست
۷