بی روی یار صبر میسر نمیشود
بیصورتش حباب مصور نمیشود
۱با او دمی وصال به صد لابه سالها
تقریر میکنیم و مقرر نمیشود
۲گفتم که بوسهای بربایم ز لعل او
مشکل سعادتیست که باور نمیشود
۳جز آنکه سر ببازم و در پایش اوفتم
دستم به هیچ چارهٔ دیگر نمیشود
۴افسرده دل کسی که ز زنجیر زلف او
دیوانه مینگردد و کافر نمیشود
۵عشقش حکایتیست که از دل نمیرود
وصفش فسانهایست که باور نمیشود
۶تا بوی زلف یار نمیآورد صبا
از بوی او دماغ معطر نمیشود
۷ساقی بیار باده که هر لحظه عیش خوش
بیمطرب و پیاله و ساغر نمیشود
۸گفتی به صبر کار میسر شود عبید
تدبیر چیست جان برادر، نمیشود
۹