ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد
جز آستانهٔ او آشیانه نتوان کرد
۱کسی که کعبهٔ جان دید بیگمان داند
که سجدهگاه جز آن آستانه نتوان کرد
۲مرا به عشوهٔ فردا در انتظار مکش
که اعتماد بسی بر زمانه نتوان کرد
۳ترا که گفت که با کشتگان راه غمت
اشارتی به سر تازیانه نتوان کرد
۴به پیش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد
ز ترس دام سیه ترک دانه نتوان کرد
۵فسرده صوفی ما را که میبرد پیغام
که ترک شاهد و چنگ و چغانه نتوان کرد
۶مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده
فریب من به فسون و فسانه نتوان کرد
۷بخواه باده و با یار عزم صحرا کن
چو گل به باغ رود رو به خانه نتوان کرد
۸مکن عبید ز مستی کرانه فصل بهار
که عیش خوش به چمن بیچمانه نتوان کرد
۹