دلم زین بیش غوغا بر نتابد
سرم زین بیش سودا بر نتابد
۱ز شوقت بر دل دیوانهٔ ماست
غمی کان سنگ خارا بر نتابد
۲غمت را گو بدار از جان ما دست
که این ویرانه یغما بر نتابد
۳بیا امشب مگو فردا که اینکار
دگر امروز و فردا بر نتابد
۴سرت در پای اندازیم چون زلف
اگر زلفت سر از پا بر نتابد
۵عبید از درد کی یابد رهائی
چو درد دل مداوا بر نتابد
۶