دلم زین بیش غوغا برنتابد
سرم زین بیش سودا برنتابد
۱غمت را گو بدار از جان ما دست
که آن دیوانه یغما برنتابد
۲ز شوقت بر دل دیوانهٔ ماست
غمی کان سنگ خارا برنتابد
۳ز چشمم هر شبی مژگان براند
چنان سیلی که دریا برنتابد
۴بیا امشب مگو فردا که این کار
دگر امروز و فردا برنتابد
۵سر اندر پایت اندازیم چون زلف
اگر زلفت سر از ما برنتابد
۶عبید از درد کی یابد رهائی
چو درد دل مداوا برنتابد
۷