پس از عمری که دل خونابه میخورد
خرد بیرون شد و دل کار میکرد
۱چو بر دل شد ز غم راه نفس تنگ
به صد افسون و صد دستان و نیرنگ
۲عقابی تیز پر را رام کردم
به سوی آن صنم پیغام کردم
۳که ای هم جان و هم جانانهٔ دل
غمت سلطان خلوت خانهٔ دل
۴جمالت چشم جان را چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
۵منم آن بیدلی کز بیقراری
کنم بر درگهت فریاد و زاری
۶خلاف رای تو رایی ندارم
بغیر از کوی تو جایی ندارم
۷دلم دائم تمنای تو ورزد
درونم مهر و سودای تو ورزد
۸مرا جادوی چشمت برده از راه
زنخدان توام افکنده در چاه
۹اسیر زلف مشگین تو گشتم
ترحم کن چو مسکین تو گشتم
۱۰دلم پر جوش و تن پرتاب تا کی
ز حسرت دیده پر خوناب تا کی
۱۱چنین مدهوش و رسوا چند گردم
چو گردون بی سر و پا چند گردم
۱۲بر این مجروح سرگردان ببخشای
بر این محزون بیسامان ببخشای
۱۳چو زلف خویش بیسامانیم بین
پریشانی و سرگردانیم بین
۱۴جز از الطاف تو غمخواریم نیست
ز چشمت بهره جز بیماریم نیست
۱۵زمانی گر ز روی آشنائی
دهد شمع جمالت روشنائی
۱۶شوم پروانه در پای تو میرم
به پیش قد و بالای تو میرم
۱۷مرا از آفتابت ذرهای بس
وز آن باغ ارم گل ترهای بس
۱۸نگویم یک زمان پیشت نشینم
شوم خرسند کز دورت ببینم
۱۹چو احوالم سراسر عرضه داری
یکایک قصهٔ من برشماری
۲۰ز اشعار همام این نظم دلسوز
ادا کن پیش آن ماه دلفروز
۲۱چو اینجا هست این ابیات در کار
ز استادان نباشد عاریت عار
۲۲بگو میگوید آن بیخواب و آرام
از آن ساعت که ناگاه از سر بام
۲۳