شبی شوقم شبیخون بر سر آورد
ز غم در پای دل جوشی برآورد
۱تنم زنار گبران در میان بست
دل شوریده شوری در جهان بست
۲بکلی از خرد بیگانه گشتم
چو افیون خوردگان دیوانه گشتم
۳چو زلفش بیقراری پیشه کردم
فغان و آه و زاری پیشه کردم
۴ز مژگان اشگ خونین میفشاندم
به آبی آتش دل مینشاندم
۵نمیآسودم از فریاد و زاری
نمیترسیدم از دشنام و خواری
۶خروشم گوش گردون خیره میکرد
هوا را دود آهم تیره میکرد
۷پیاپی زهر هجران میچشیدم
قلم بر هستی خود میکشیدم
۸همه شب گرد منزلگاه یارم
طواف کعبهٔ جان بود کارم
۹ضمیرم با خیالش راز میخواند
بسوز این بیتها را باز میخواند
۱۰