نخستین روز کاین چشم بلاکش
مرا از عشق او در جان زد آتش
۱دل از جان و جوانی بر گرفتم
امید از زندگانی بر گرفتم
۲چنان در عشق او دیوانه گشتم
که در دیوانگی افسانه گشتم
۳خرد میگفت کی مدهوش بیمار
غمش را در میان جان نگه دار
۴اگر دل میدهی باری بدو ده
به هر خواری که آید دل فرو ده
۵گهی چون شمع میافروز از عشق
چو پروانه گهی میسوز از عشق
۶میندیش ار جگر خوناب گیرد
که چشم از آتش دل آب گیرد
۷خراب عشق شو کاباد گشتی
غلام عشق شو کازاد گشتی
۸حدیث عشق انجامی ندارد
خرد جز عاشقی کامی ندارد
۹منوش از دهر جز پیمانهٔ عشق
میاور یاد جز افسانهٔ عشق
۱۰دلی کو با بتی عشقی نورزد
مخوانش دل که او چیزی نیرزد
۱۱نداند هرکه او شوقی ندارد
که دل بی عاشقی کامی ندارد
۱۲چرا جز عشق چیزی پرورد دل
اگر سوزی نباشد بفسرد دل
۱۳مباد آندل که او سوزی ندارد
هوای مجلس افروزی ندارد
۱۴برو در عشقبازی سر برافراز
به کوی عشق نام و ننگ در باز
۱۵کزین بهتر خرد را پیشهای نیست
وزین به در جهان اندیشهای نیست
۱۶شنیدم پند و دل در عشق بستم
چو مدهوشان ز جام عشق مستم
۱۷به دست عشق دادم ملک جانرا
صلای عشق در دادم جهان را
۱۸وگر در دام عشق انداختم دل
شدم آماج محنت باختم دل
۱۹از این پس کعبهٔ من کوی او بس
مرا محراب جان ابروی او بس
۲۰