در آن شبهای تار از بیقراری
چو بسیاری بنالیدم به زاری
۱مگر کز آه من سرو گلندام
صدائی گوش کرد از گوشهٔ بام
۲بر آن نالیدن من رحمت آورد
خرامان رو به نزدیکان خود کرد
۳یکی را زان پریرویان طناز
حکایت باز میپرسید در راز
۴که این مسکین سودائی کدامست
کز این دردسرش سودای خامست
۵ز کوی ما که را میجوید آخر
به گرد ما چرا میپوید آخر
۶که کردش اینچنین بیخواب و آرام
کدامین دانه افکندش در این دام
۷که زینسان بیخور و بیخواب کردش
که از غم دیدهٔ پر خوناب کردش
۸کدامین غمزه زد بر جان او تیر
که با نخجیربانش کرد نخجیر
۹کدامین سیل بگرفتش گذرگاه
کدامین شوخ چشمش برد از راه
۱۰جوابش داد کین دل داده از دست
به کوی ما درآید هر شبی مست
۱۱گهی در خاک غلطد همچو مستان
گهی سجده برد چون بت پرستان
۱۲کسی زو نشنود جز ناله آواز
ز شیدائی نگوید با کسی راز
۱۳درین دردش کسی فریادرس نیست
به غیر از آه سردش همنفس نیست
۱۴همه وقتی در این شبهای تاری
گهی نالد گهی گرید به زاری
۱۵به شب با اختران دمساز گردد
چو روز آید دگر ره باز گردد
۱۶مدام از دیده خون بر چهره راند
کسی احوال این مسکین نداند
۱۷به خنده گفت کین خام اوفتادهست
همانا نو در این دام اوفتادهست
۱۸دگر عاشق بدین زاری نباشد
بدین خواری و غمخواری نباشد
۱۹به غایت تند میسوزد چراغش
خلل کرده است پنداری دماغش
۲۰چنین شوریده، سامان دیر یابد
چنین بیمار، درمان دیر یابد
۲۱بدین سان کوی ما، او را نشاید
چنین دیوانه را زنجیر باید
۲۲کجا یابد کلید این بستگی را
که سازد مرهم این دلخستگی را
۲۳که جوید با چنین کس آشنائی
شکستش را که سازد مومیائی
۲۴گمان بردی دلی ناموس کردی
بر این آسوده دل افسوس کردی
۲۵