یکی از بزرگان اهل تمیز
حکایت کند ز ابن عبدالعزیز
۱که بودش نگینی در انگشتری
فرو مانده در قیمتش جوهری
۲به شب گفتی از جرم گیتی فروز
دری بود از روشنایی چو روز
۳قضا را درآمد یکی خشک سال
که شد بدر سیمای مردم هلال
۴چو در مردم آرام و قوت ندید
خود آسوده بودن مروت ندید
۵چو بیند کسی زهر در کام خلق
کیش بگذرد آب نوشین به حلق
۶بفرمود و بفروختندش به سیم
که رحم آمدش بر غریب و یتیم
۷به یک هفته نقدش به تاراج داد
به درویش و مسکین و محتاج داد
۸فتادند در وی ملامت کنان
که دیگر به دستت نیاید چنان
۹شنیدم که میگفت و باران دمع
فرو میدویدش به عارض چو شمع
۱۰که زشت است پیرایه بر شهریار
دل شهری از ناتوانی فگار
۱۱مرا شاید انگشتری بینگین
نشاید دل خلقی اندوهگین
۱۲خنک آن که آسایش مرد و زن
گزیند بر آرایش خویشتن
۱۳نکردند رغبت هنرپروران
به شادی خویش از غم دیگران
۱۴اگر خوش بخسبد ملک بر سریر
نپندارم آسوده خسبد فقیر
۱۵وگر زنده دارد شب دیر باز
بخسبند مردم به آرام و ناز
۱۶بحمدالله این سیرت و راه راست
اتابک ابوبکر بن سعد راست
۱۷کس از فتنه در پارس دیگر نشان
نبیند مگر قامت مهوشان
۱۸یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش
که در مجلسی میسرودند دوش
۱۹مرا راحت از زندگی دوش بود
که آن ماهرویم در آغوش بود
۲۰مر او را چو دیدم سر از خواب مست
بدو گفتم ای سرو پیش تو پست
۲۱دمی نرگس از خواب نوشین بشوی
چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی
۲۲چه میخسبی ای فتنه روزگار؟
بیا و می لعل نوشین بیار
۲۳نگه کرد شوریده از خواب و گفت
مرا فتنه خوانی و گویی مخفت
۲۴در ایام سلطان روشن نفس
نبیند دگر فتنه بیدار کس
۲۵