شکر خندهای انگبین میفروخت
که دلها ز شیرینیش میبسوخت
۱نباتی میان بسته چون نیشکر
بر او مشتری از مگس بیشتر
۲گر او زهر برداشتی فیالمثل
بخوردندی از دست او چون عسل
۳گرانی نظر کرد در کار او
حسد برد بر گرم بازار او
۴دگر روز شد گرد گیتی دوان
عسل بر سر و سرکه بر ابروان
۵بسی گشت فریادخوان پیش و پس
که ننشست بر انگبینش مگس
۶شبانگه چو نقدش نیامد به دست
به دلتنگ رویی به کنجی نشست
۷چو عاصی ترش کرده روی از وعید
چو ابروی زندانیان روز عید
۸زنی گفت بازی کنان شوی را
عسل تلخ باشد ترش روی را
۹به دوزخ برد مرد را خوی زشت
که اخلاق نیک آمدهست از بهشت
۱۰برو آب گرم از لب جوی خور
نه جلاب سرد ترش روی خور
۱۱حرامت بود نان آن کس چشید
که چون سفره ابرو به هم در کشید
۱۲مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
که بدخوی باشد نگونسار بخت
۱۳گرفتم که سیم و زرت چیز نیست
چو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟
۱۴