یکی پارسا سیرت حق پرست
فتادش یکی خشت زرین به دست
۱سر هوشمندش چنان خیره کرد
که سودا دل روشنش تیره کرد
۲همه شب در اندیشه کاین گنج و مال
در او تا زیم ره نیابد زوال
۳دگر قامت عجزم از بهر خواست
نباید بر کس دوتا کرد و راست
۴سرایی کنم پای بستش رخام
درختان سقفش همه عود خام
۵یکی حجره خاص از پی دوستان
در حجره اندر سرا بوستان
۶بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت
تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت
۷دگر زیردستان پزندم خورش
به راحت دهم روح را پرورش
۸به سختی بکشت این نمد بسترم
روم زین سپس عبقری گسترم
۹خیالش خرف کرد و کالیوه رنگ
به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
۱۰فراغ مناجات و رازش نماند
خور و خواب و ذکر و نمازش نماند
۱۱به صحرا برآمد سر از عشوه مست
که جایی نبودش قرار نشست
۱۲یکی بر سر گور گل می سرشت
که حاصل کند زآن گل گور خشت
۱۳به اندیشه لختی فرو رفت پیر
که ای نفس کوته نظر پند گیر
۱۴چه بندی در این خشت زرین دلت
که یک روز خشتی کنند از گلت؟
۱۵طمع را نه چندان دهان است باز
که بازش نشیند به یک لقمه آز
۱۶بدار ای فرومایه زین خشت دست
که جیحون نشاید به یک خشت بست
۱۷تو غافل در اندیشهٔ سود و مال
که سرمایهٔ عمر شد پایمال
۱۸غبار هوا چشم عقلت بدوخت
سموم هوس کشت عمرت بسوخت
۱۹بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک
که فردا شوی سرمه در چشم خاک
۲۰