فرو رفت جم را یکی نازنین
کفن کرد چون کرمش ابریشمین
۱به دخمه برآمد پس از چند روز
که بر وی بگرید به زاری و سوز
۲چو پوسیده دیدش حریرین کفن
به فکرت چنین گفت با خویشتن
۳من از کرم برکنده بودم به زور
بکندند از او باز کرمان گور
۴در این باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند
۵قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد
۶دو بیتم جگر کرد روزی کباب
که میگفت گویندهای با رباب:
۷دریغا که بی ما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار
۸بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت
۹