شنیدم که طغرل شبی در خزان
گذر کرد بر هندوی پاسبان
۱ز باریدن برف و باران و سیل
به لرزش در افتاده همچون سهیل
۲دلش بر وی از رحمت آورد جوش
که اینک قبا پوستینم بپوش
۳دمی منتظر باش بر طرف بام
که بیرون فرستم به دست غلام
۴در این بود و باد صبا بروزید
شهنشه در ایوان شاهی خزید
۵وشاقی پری چهره در خیل داشت
که طبعش بدو اندکی میل داشت
۶تماشای ترکش چنان خوش فتاد
که هندوی مسکین برفتش ز یاد
۷قبا پوستینی گذشتش به گوش
ز بدبختیش در نیامد به دوش
۸مگر رنج سرما بر او بس نبود
که جور سپهر انتظارش فزود؟
۹نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت
که چوبک زنش بامدادان چه گفت
۱۰مگر نیکبختت فراموش شد
چو دستت در آغوش آغوش شد؟
۱۱تو را شب به عیش و طرب میرود
چه دانی که بر ما چه شب میرود؟
۱۲فرو برده سر کاروانی به دیگ
چه از پا فرو رفتگانش به ریگ
۱۳بدار ای خداوند زورق بر آب
که بیچارگان را گذشت از سر آب
۱۴توقف کنید ای جوانان چست
که در کاروانند پیران سست
۱۵تو خوش خفته در هودج کاروان
مهار شتر در کف ساروان
۱۶چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال
ز ره باز پس ماندگان پرس حال
۱۷تو را کوه پیکر هیون میبرد
پیاده چه دانی که خون میخورد؟
۱۸به آرام دل خفتگان در بُنه
چه دانند حال کم گُرْسِنه؟
۱۹