نداند کسی قدر روز خوشی
مگر روزی افتد به سختی کشی
۱زمستان درویش در تنگ سال
چه سهل است پیش خداوند مال
۲سلیمی که یک چند نالان نخفت
خداوند را شکر صحت نگفت
۳چو مردانهرو باشی و تیز پای
به شکرانه با کندپایان بپای
۴به پیر کهن بر ببخشد جوان
توانا کند رحم بر ناتوان
۵چه دانند جیحونیان قدر آب
ز واماندگان پرس در آفتاب
۶عرب را که در دجله باشد قعود
چه غم دارد از تشنگان زَرود
۷کسی قیمت تندرستی شناخت
که یک چند بیچاره در تب گداخت
۸تو را تیره شب کی نماید دراز
که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز؟
۹براندیش از افتان و خیزان تب
که رنجور داند درازای شب
۱۰به بانگ دهل خواجه بیدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
۱۱