یکی شاهدی در سمرقند داشت
که گفتی به جای سمر قند داشت
۱جمالی گرو برده از آفتاب
ز شوخیش بنیاد تقوی خراب
۲تعالی الله از حسن تا غایتی
که پنداری از رحمت است آیتی
۳همی رفتی و دیدهها در پیش
دل دوستان کرده جان برخیش
۴نظر کردی این دوست در وی نهفت
نگه کرد باری به تندی و گفت
۵که ای خیره سر چند پویی پیم
ندانی که من مرغ دامت نیم؟
۶گرت بار دیگر ببینم به تیغ
چو دشمن ببرم سرت بیدریغ
۷کسی گفتش اکنون سر خویش گیر
از این سهلتر مطلبی پیش گیر
۸نپندارم این کام حاصل کنی
مبادا که جان در سر دل کنی
۹چو مفتون صادق ملامت شنید
به درد از درون نالهای برکشید
۱۰که بگذار تا زخم تیغ هلاک
بغلطاندم لاشه در خون و خاک
۱۱مگر پیش دشمن بگویند و دوست
که این کشتهٔ دست و شمشیر اوست
۱۲نمیبینم از خاک کویش گریز
به بیداد گو آبرویم بریز
۱۳مرا توبه فرمایی ای خودپرست
تو را توبه زین گفت اولیترست
۱۴ببخشای بر من که هرچ او کند
و گر قصد خون است نیکو کند
۱۵بسوزاندم هر شبی آتشش
سحر زنده گردم به بوی خوشش
۱۶اگر میرم امروز در کوی دوست
قیامت زنم خیمه پهلوی دوست
۱۷مده تا توانی در این جنگ پشت
که زندهست سعدی که عشقش بکشت
۱۸