یکی تشنه میگفت و جان میسپرد
خنک نیکبختی که در آب مرد
۱بدو گفت نابالغی کای عجب
چو مُردی چه سیراب و چه خشک لب
۲بگفتا نه آخر دهان تر کنم
که تا جان شیرینش در سر کنم؟
۳فتد تشنه در آبدان عمیق
که داند که سیراب میرد غریق
۴اگر عاشقی دامن او بگیر
وگر گویدت جان بده، گو بگیر
۵بهشتِ تنآسانی آنگه خوری
که بر دوزخ نیستی بگذری
۶دل تخمکاران بود رنجکش
چو خرمن برآید بخسبند خوش
۷در این مجلس آنکس به کامی رسید
که در دور آخر به جامی رسید
۸