چنین نقل دارم ز مردان راه
فقیران منعم، گدایان شاه
۱که پیری به دریوزه شد بامداد
در مسجدی دید و آواز داد
۲یکی گفتش این خانهٔ خلق نیست
که چیزی دهندت، بهشوخی مایست
۳بدو گفت کاین خانه کیست پس؟
که بخشایشش نیست بر حال کس؟
۴بگفتا خموش، این چه لفظ خطاست
خداوند خانه خداوند ماست
۵نگه کرد و قندیل و محراب دید
به سوز از جگر نعرهای بر کشید
۶که حیف است از اینجا فراتر شدن
دریغ است محروم از این در شدن
۷نرفتم به محرومی از هیچ کوی
چرا از در حق شوم زردروی؟
۸هم اینجا کنم دست خواهش دراز
که دانم نگردم تهیدست باز
۹شنیدم که سالی مجاور نشست
چو فریادخواهان برآورده دست
۱۰شبی پای عمرش فرو شد به گل
تپیدن گرفت از ضعیفیش دل
۱۱سحر برد شخصی چراغش به سر
رمق دید از او چون چراغ سحر
۱۲همیگفت غلغلکنان از فرح
و من دق باب الکریم انفتح
۱۳طلبکار باید صبور و حمول
که نشنیدهام کیمیاگر ملول
۱۴چه زرها به خاک سیه در کنند
که باشد که روزی مسی زر کنند
۱۵زر از بهر چیزی خریدن نکوست
نخواهی خریدن به از یاد دوست
۱۶گر از دلبری دل به تنگ آیدت
دگر غمگساری به چنگ آیدت
۱۷مبر تلخ عیشی ز روی ترش
به آب دگر آتشش باز کش
۱۸ولی گر به خوبی ندارد نظیر
به اندک دل آزار ترکش مگیر
۱۹توان از کسی دل بپرداختن
که دانی که بی او توان ساختن
۲۰