شنیدم که پیری شبی زنده داشت
سحر دست حاجت به حق بر فراشت
۱یکی هاتف انداخت در گوش پیر
که «بیحاصلی، رو سر خویش گیر
۲بر این در دعای تو مقبول نیست
به خواری برو یا به زاری بایست»
۳شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت
مریدی ز حالش خبر یافت، گفت
۴چو دیدی کز آن روی بستهست در
به بیحاصلی سعی چندین مبر
۵به دیباچه بر اشک یاقوتفام
به حسرت ببارید و گفت ای غلام
۶به نومیدی آنگه بگردیدمی
از این ره، که راهی دگر دیدمی
۷مپندار گر وی عنان بر شکست
که من باز دارم ز فتراک دست
۸چو خواهنده محروم گشت از دری
چه غم گر شناسد در دیگری؟
۹شنیدم که راهم در این کوی نیست
ولی هیچ راه دگر روی نیست
۱۰در این بود سر بر زمین فدا
که گفتند در گوش جانش ندا
۱۱قبول است اگر چه هنر نیستش
که جز ما پناهی دگر نیستش
۱۲