میان دو تن دشمنی بود و جنگ
سر از کبر بر یکدگر چون پلنگ
۱ز دیدار هم تا به حدی رمان
که بر هر دو تنگ آمدی آسمان
۲یکی را اجل در سر آورد جیش
سرآمد بر او روزگاران عیش
۳بداندیش او را درون شاد گشت
به گورش پس از مدتی برگذشت
۴شبستان گورش در اندوده دید
که وقتی سرایش زر اندوده دید
۵خرامان به بالینش آمد فراز
همی گفت با خود لب از خنده باز
۶خوشا وقت مجموع آن کس که اوست
پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
۷پس از مرگ آن کس نباید گریست
که روزی پس از مرگ دشمن بزیست
۸ز روی عداوت به بازوی زور
یکی تخته برکندش از روی گور
۹سر تاجور دیدش اندر مغاک
دو چشم جهان بینش آکنده خاک
۱۰وجودش گرفتار زندان گور
تنش طعمه کرم و تاراج مور
۱۱چنان تنگش آکنده خاک استخوان
که از عاج پر توتیا سرمه دان
۱۲ز دور فلک بدر رویش هلال
ز جور زمان سرو قدش خلال
۱۳کف دست و سرپنجهٔ زورمند
جدا کرده ایام بندش ز بند
۱۴چنانش بر او رحمت آمد ز دل
که بسرشت بر خاکش از گریه گل
۱۵پشیمان شد از کرده و خوی زشت
بفرمود بر سنگ گورش نبشت
۱۶مکن شادمانی به مرگ کسی
که دهرت نماند پس از وی بسی
۱۷شنید این سخن عارفی هوشیار
بنالید کای قادر کردگار
۱۸عجب گر تو رحمت نیاری بر او
که بگریست دشمن به زاری بر او
۱۹تن ما شود نیز روزی چنان
که بر وی بسوزد دل دشمنان
۲۰مگر در دل دوست رحم آیدم
چو بیند که دشمن ببخشایدم
۲۱به جایی رسد کار سر دیر و زود
که گویی در او دیده هرگز نبود
۲۲زدم تیشه یک روز بر تل خاک
به گوش آمدم نالهای دردناک
۲۳که زنهار اگر مردی آهستهتر
که چشم و بناگوش و روی است و سر
۲۴