شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
۱که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد
۲به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر میزدود
۳پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفتهٔ مهر من
۴نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک
۵بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد
۶تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان میبرد تا سر شیب گور
۷اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب
۸