سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
۱شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خرد
۲پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟
۳پس از گریه مرد پراکنده روز
بخندید کای بابک دلفروز
۴مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش
۵محال است اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندر برم
۶توان کرد با ناکسان بد رگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی
۷