یکی را کرم بود و قوت نبود
کفافش به قدر مروت نبود
۱که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
۲کسی را که همت بلند اوفتد
مرادش کم اندر کمند اوفتد
۳چو سیلاب ریزان که در کوهسار
نگیرد همی بر بلندی قرار
۴نه در خورد سرمایه کردی کرم
تنک مایه بودی از این لاجرم
۵برش تنگدستی دو حرفی نبشت
که ای خوب فرجام نیکو سرشت
۶یکی دست گیرم به چندین درم
که چندی است تا من به زندان درم
۷به چشم اندرش قدر چیزی نبود
ولیکن به دستش پشیزی نبود
۸به خصمان بندی فرستاد مرد
که ای نیکنامان آزاد مرد
۹بدارید چندی کف از دامنش
و گر میگریزد ضمان بر منش
۱۰وز آنجا به زندانی آمد که خیز
وز این شهر تا پای داری گریز
۱۱چو گنجشک در باز دید از قفس
قرارش نماند اندر آن یک نفس
۱۲چو باد صبا زآن میان سیر کرد
نه سیری که بادش رسیدی به گرد
۱۳گرفتند حالی جوانمرد را
که حاصل کن این سیم یا مرد را
۱۴به بیچارگی راه زندان گرفت
که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت
۱۵شنیدم که در حبس چندی بماند
نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند
۱۶زمانها نیاسود و شبها نخفت
بر او پارسایی گذر کرد و گفت:
۱۷نپندارمت مال مردم خوری
چه پیش آمدت تا به زندان دری؟
۱۸بگفت ای جلیس مبارک نفس
نخوردم به حیلتگری مال کس
۱۹یکی ناتوان دیدم از بند ریش
خلاصش ندیدم به جز بند خویش
۲۰ندیدم به نزدیک رایم پسند
من آسوده و دیگری پایبند
۲۱بمرد آخر و نیکنامی ببرد
زهی زندگانی که نامش نمرد
۲۲تنی زنده دل، خفته در زیر گل
به از عالمی زندهٔ مرده دل
۲۳دل زنده هرگز نگردد هلاک
تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟
۲۴