یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
۱کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
۲به خدمت میان بست و بازو گشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
۳خبر داد پیغمبر از حال مرد
که داور گناهان از او عفو کرد
۴الا گر جفاکاری اندیشه کن
وفا پیش گیر و کرم پیشه کن
۵کسی با سگی نیکویی گم نکرد
کجا گم شود خیر با نیکمرد؟
۶کرم کن چنان کهت برآید ز دست
جهانبان در خیر بر کس نبست
۷به قنطار زر بخش کردن ز گنج
نباشد چو قیراطی از دسترنج
۸برد هر کسی بار در خورد زور
گران است پای ملخ پیش مور
۹