خبر داری ای استخوانی قفس
که جان تو مرغی است نامش نفس؟
۱چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید
دگر ره نگردد به سعی تو صید
۲نگه دار فرصت که عالم دمی است
دمی پیش دانا به از عالمی است
۳سکندر که بر عالمی حکم داشت
در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
۴میسر نبودش کز او عالمی
ستانند و مهلت دهندش دمی
۵برفتند و هر کس درود آنچه کشت
نماند به جز نام نیکو و زشت
۶چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟
که یاران برفتند و ما بر رهیم
۷پس از ما همین گل دمد بوستان
نشینند با یکدگر دوستان
۸دل اندر دلارام دنیا مبند
که ننشست با کس که دل بر نکند
۹چو در خاکدان لحد خفت مرد
قیامت بیفشاند از موی گرد
۱۰سر از جیب غفلت برآور کنون
که فردا نماند به حسرت نگون
۱۱نه چون خواهی آمد به شیراز در
سر و تن بشویی ز گرد سفر
۱۲پس ای خاکسار گنه عن قریب
سفر کرد خواهی به شهری غریب
۱۳بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی
ور آلایشی داری از خود بشوی
۱۴