خردمند مردی در اقصای شام
گرفت از جهان کنج غاری مقام
۱به صبرش در آن کنج تاریک جای
به گنج قناعت فرو رفته پای
۲شنیدم که نامش خدادوست بود
ملک سیرتی، آدمی پوست بود
۳بزرگان نهادند سر بر درش
که در مینیامد به درها سرش
۴تمنا کند عارف پاکباز
به دریوزه از خویشتن ترک آز
۵چو هر ساعتش نفس گوید بده
به خواری بگرداندش ده به ده
۶در آن مرز کاین پیر هشیار بود
یکی مرزبان ستمکار بود
۷که هر ناتوان را که دریافتی
به سرپنجگی پنجه برتافتی
۸جهان سوز و بیرحمت و خیرهکش
ز تلخیش روی جهانی ترش
۹گروهی برفتند از آن ظلم و عار
ببردند نام بدش در دیار
۱۰گروهی بماندند مسکین و ریش
پس چرخه نفرین گرفتند پیش
۱۱ید ظلم جایی که گردد دراز
نبینی لب مردم از خنده باز
۱۲به دیدار شیخ آمدی گاه گاه
خدادوست در وی نکردی نگاه
۱۳ملک نوبتی گفتش: ای نیکبخت
به نفرت ز من در مکش روی سخت
۱۴مرا با تو دانی سر دوستی است
تو را دشمنی با من از بهر چیست؟
۱۵گرفتم که سالار کشور نیم
به عزت ز درویش کمتر نیم
۱۶نگویم فضیلت نهم بر کسی
چنان باش با من که با هر کسی
۱۷شنید این سخن عابد هوشیار
بر آشفت و گفت: ای ملک، هوش دار
۱۸وجودت پریشانی خلق از اوست
ندارم پریشانی خلق دوست
۱۹تو با آن که من دوستم، دشمنی
نپندارمت دوستدار منی
۲۰چرا دوست دارم به باطل منت
چو دانم که دارد خدا دشمنت؟
۲۱مده بوسه بر دست من دوستوار
برو دوستداران من دوست دار
۲۲خدادوست را گر بدرند پوست
نخواهد شدن دشمن دوست، دوست
۲۳عجب دارم از خواب آن سنگدل
که خلقی بخسبند از او تنگدل
۲۴