مها زورمندی مکن با کهان
که بر یک نمط مینماند جهان
۱سر پنجهٔ ناتوان بر مپیچ
که گر دست یابد برآیی به هیچ
۲عدو را به کوچک نباید شمرد
که کوه کلان دیدم از سنگ خرد
۳نبینی که چون با هم آیند مور
ز شیران جنگی برآرند شور
۴نه موری که مویی کز آن کمتر است
چو پر شد ز زنجیر محکمتر است
۵مبر گفتمت پای مردم ز جای
که عاجز شوی گر درآیی ز پای
۶دل دوستان جمع بهتر که گنج
خزینه تهی به که مردم به رنج
۷مینداز در پای کار کسی
که افتد که در پایش افتی بسی
۸تحمل کن ای ناتوان از قوی
که روزی تواناتر از وی شوی
۹به همت برآر از ستیهنده شور
که بازوی همت به از دست زور
۱۰لب خشک مظلوم را گو بخند
که دندان ظالم بخواهند کند
۱۱به بانگ دهل خواجه بیدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
۱۲خورد کاروانی غم بار خویش
نسوزد دلش بر خر پشت ریش
۱۳گرفتم کز افتادگان نیستی
چو افتاده بینی چرا نیستی؟
۱۴بر اینت بگویم یکی سرگذشت
که سستی بود زین سخن درگذشت
۱۵