کسی راه معروف کرخی بجست
که بنهاد معروفی از سر نخست
۱شنیدم که مهمانش آمد یکی
ز بیماریش تا به مرگ اندکی
۲سرش موی و رویش صفا ریخته
به موییش جان در تن آویخته
۳شب آنجا بیفکند و بالش نهاد
روان دست در بانگ و نالش نهاد
۴نه خوابش گرفتی شبان یک نفس
نه از دست فریاد او خواب کس
۵نهادی پریشان و طبعی درشت
نمیمرد و خلقی به حجت بکشت
۶ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز
گرفتند از او خلق راه گریز
۷ز دیار مردم در آن بقعه کس
همان ناتوان ماند و معروف و بس
۸شنیدم که شبها ز خدمت نخفت
چو مردان میان بست و کرد آنچه گفت
۹شبی بر سرش لشکر آورد خواب
که چند آورد مرد ناخفته تاب؟
۱۰به یک دم که چشمانش خفتن گرفت
مسافر پراکنده گفتن گرفت
۱۱که لعنت بر این نسل ناپاک باد
که نامند و ناموس و زرقند و باد
۱۲پلید اعتقادان پاکیزه پوش
فریبندهٔ پارسایی فروش
۱۳چه داند لت انبانی از خواب مست
که بیچارهای دیده بر هم نبست؟
۱۴سخنهای منکر به معروف گفت
که یک دم چرا غافل از وی بخفت
۱۵فرو خورد شیخ این حدیث از کرم
شنیدند پوشیدگان حرم
۱۶یکی گفت معروف را در نهفت
شنیدی که درویش نالان چه گفت
۱۷برو زین سپس گو سر خویش گیر
گرانی مکن جای دیگر بمیر
۱۸نکویی و رحمت به جای خود است
ولی با بدان نیکمردی بد است
۱۹سر سفله را گرد بالش منه
سر مردم آزار بر سنگ به
۲۰مکن با بدان نیکی ای نیکبخت
که در شوره نادان نشاند درخت
۲۱نگویم مراعات مردم مکن
کرم پیش نامردمان گم مکن
۲۲به اخلاق نرمی مکن با درشت
که سگ را نمالند چون گربه پشت
۲۳گر انصاف خواهی سگ حق شناس
به سیرت به از مردم ناسپاس
۲۴به برفاب رحمت مکن بر خسیس
چو کردی مکافات بر یخ نویس
۲۵ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس
مکن هیچ رحمت بر این هیچ کس
۲۶بخندید و گفت ای دلارام جفت
پریشان مشو زین پریشان که گفت
۲۷گر از ناخوشی کرد بر من خروش
مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش
۲۸جفای چنین کس نباید شنود
که نتواند از بیقراری غنود
۲۹چو خود را قوی حال بینی و خوش
به شکرانه بار ضعیفان بکش
۳۰اگر خود همین صورتی چون طلسم
بمیری و اسمت بمیرد چو جسم
۳۱وگر پرورانی درخت کرم
بر نیکنامی خوری لاجرم
۳۲نبینی که در کرخ تربت بسی است
به جز گور معروف، معروف نیست
۳۳به دولت کسانی سر افراختند
که تاج تکبر بینداختند
۳۴تکبر کند مرد حشمت پرست
نداند که حشمت به حلم اندر است
۳۵