فقیهی بر افتاده مستی گذشت
به مستوری خویش مغرور گشت
۱ز نخوت بر او التفاتی نکرد
جوان سر برآورد کای پیرمرد
۲برو شکر کن چون به نعمت دری
که محرومی آید ز مستکبری
۳یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند
۴نه آخر در امکان تقدیر هست
که فردا چو من باشی افتاده مست؟
۵تو را آسمان خط به مسجد نوشت
مزن طعنه بر دیگری در کنشت
۶ببند ای مسلمان به شکرانه دست
که زنار مغ بر میانت نبست
۷نه خود میرود هر که جویان اوست
به عنفش کشان میبرد لطف دوست
۸نگر تا قضا از کجا سیر کرد
که کوری بود تکیه بر غیر کرد
۹