ز عهد پدر یادم آید همی
که باران رحمت بر او هر دمی
۱که در طفلیم لوح و دفتر خرید
ز بهرم یکی خاتم زر خرید
۲به در کرد ناگه یکی مشتری
به خرمایی از دستم انگشتری
۳چو نشناسد انگشتری طفل خرد
به شیرینی از وی توانند برد
۴تو هم قیمت عمر نشناختی
که در عیش شیرین برانداختی
۵قیامت که نیکان بر اعلا رسند
ز قعر ثری بر ثریا رسند
۶تو را خود بماند سر از ننگ پیش
که گردت برآید عملهای خویش
۷برادر، ز کار بدان شرم دار
که در روی نیکان شوی شرمسار
۸در آن روز کز فعل پرسند و قول
اولوالعزم را تن بلرزد ز هول
۹به جایی که دهشت خورند انبیا
تو عذر گنه را چه داری؟ بیا
۱۰زنانی که طاعت به رغبت برند
ز مردان ناپارسا بگذرند
۱۱تو را شرم ناید ز مردی خویش
که باشد زنان را قبول از تو بیش؟
۱۲زنان را به عذری معین که هست
ز طاعت بدارند گه گاه دست
۱۳تو بی عذر یک سو نشینی چو زن
رو ای کم ز زن، لاف مردی مزن
۱۴مرا خود چه باشد زبان آوری
چنین گفت شاه سخن عنصری:
۱۵«چو از راستی بگذری خم بود
چه مردی بود کز زنی کم بود؟»
۱۶به ناز و طرب نفس پرورده گیر
به ایام دشمن قوی کرده گیر
۱۷یکی بچهٔ گرگ میپرورید
چو پرورده شد خواجه بر هم درید
۱۸چو بر پهلوی جان سپردن بخفت
زبان آوری در سرش رفت و گفت
۱۹تو دشمن چنین نازنین پروری
ندانی که ناچار زخمش خوری؟
۲۰نه ابلیس در حق ما طعنه زد
کز اینان نیاید به جز کار بد؟
۲۱فغان از بدیها که در نفس ماست
که ترسم شود ظن ابلیس راست
۲۲چو ملعون پسند آمدش قهر ما
خدایش بینداخت از بهر ما
۲۳کجا سر برآریم از این عار و ننگ
که با او به صلحیم و با حق به جنگ
۲۴نظر دوست نادر کند سوی تو
چو در روی دشمن بود روی تو
۲۵گرت دوست باید کز او بر خوری
نباید که فرمان دشمن بری
۲۶روا دارد از دوست بیگانگی
که دشمن گزیند به همخانگی
۲۷ندانی که کمتر نهد دوست پای
چو بیند که دشمن بود در سرای؟
۲۸به سیم سیه تا چه خواهی خرید
که خواهی دل از مهر یوسف برید؟
۲۹تو از دوست گر عاقلی بر مگرد
که دشمن نیارد نگه در تو کرد
۳۰