شتر بچه با مادر خویش گفت:
«پس از رفتن، آخر زمانی بخفت»
۱بگفت «ار به دست من استی مهار
ندیدی کسم بارکش در قطار»
۲قضا کشتی آنجا که خواهد بَرَد
وگر ناخدا جامه بر تن درد
۳مکن سعدیا دیده بر دست کس
که بخشنده پروردگار است و بس
۴اگر حق پرستی ز درها بَسَت
که گر وی بِرانَد نخوانَد کسَت
۵گر او تاجدارت کند سر بر آر
وگر نه سرِ ناامیدی بخار
۶