طبیبی پریچهره در مرو بود
که در باغ دل قامتش سرو بود
۱نه از درد دلهای ریشش خبر
نه از چشم بیمار خویشش خبر
۲حکایت کند دردمندی غریب
که خوش بود چندی سرم با طبیب
۳نمیخواستم تندرستی خویش
که دیگر نیاید طبیبم به پیش
۴بسا عقل زورآور چیردست
که سودای عشقش کند زیردست
۵چو سودا خرد را بمالید گوش
نیارد دگر سر برآورد هوش
۶