شکایت کند نوعروسی جوان
به پیری ز داماد نامهربان
۱که مپسند چندین که با این پسر
به تلخی رود روزگارم به سر
۲کسانی که با ما در این منزلند
نبینم که چون من پریشان دلند
۳زن و مرد با هم چنان دوستند
که گویی دو مغز و یکی پوستند
۴ندیدم در این مدت از شوی من
که باری بخندید در روی من
۵شنید این سخن پیر فرخنده فال
سخندان بود مرد دیرینه سال
۶یکی پاسخش داد شیرین و خوش
که گر خوبروی است بارش بکش
۷دریغ است روی از کسی تافتن
که دیگر نشاید چنو یافتن
۸چرا سر کشی زان که گر سر کشد
به حرف وجودت قلم در کشد؟
۹یکم روز بر بندهای دل بسوخت
که میگفت و فرماندهش میفروخت
۱۰تو را بنده از من به افتد بسی
مرا چون تو دیگر نیفتد کسی
۱۱