یکی طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود
۱که من نان و برگ از کجا آرمش؟
مروت نباشد که بگذارمش
۲چو بیچاره گفت این سخن، نزد جفت
نگر تا زن او را چه مردانه گفت:
۳مخور هول ابلیس تا جان دهد
همان کس که دندان دهد نان دهد
۴تواناست آخر خداوند روز
که روزی رساند، تو چندین مسوز
۵نگارندهٔ کودک اندر شکم
نویسنده عمر و روزی است هم
۶خداوندگاری که عبدی خرید
بدارد، فکیف آن که عبد آفرید
۷تو را نیست این تکیه بر کردگار
که مملوک را بر خداوندگار
۸شنیدی که در روزگار قدیم
شدی سنگ در دست ابدال سیم
۹نپنداری این قول معقول نیست
چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است
۱۰چو طفل اندرون دارد از حرص پاک
چه مشتی زرش پیش همت چه خاک
۱۱خبر ده به درویش سلطانپرست
که سلطان ز درویش مسکینترست
۱۲گدا را کند یک درم سیم سیر
فریدون به ملک عجم نیم سیر
۱۳نگهبانی ملک و دولت بلاست
گدا پادشاه است و نامش گداست
۱۴گدایی که بر خاطرش بند نیست
به از پادشاهی که خرسند نیست
۱۵بخسبند خوش روستایی و جفت
به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت
۱۶اگر پادشاه است و گر پینهدوز
چو خفتند گردد شب هر دو روز
۱۷چو سیلابِ خواب آمد و مرد برد
چه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد
۱۸چو بینی توانگر سر از کبر مست
برو شکر یزدان کن ای تنگدست
۱۹نداری بحمدالله آن دسترس
که برخیزد از دستت آزار کس
۲۰