بد اندر حق مردم نیک و بد
مگوی ای جوانمرد صاحبخرد
۱که بَدمرد را خصمِ خود میکنی
وگر نیکمردست بد میکنی
۲تو را هر که گوید فلان کس بد است
چنان دان که در پوستین خوَد است
۳که فعل فلان را بباید بیان
وز این فعل بد میبرآید عیان
۴به بد گفتن خلق چون دم زدی
اگر راست گویی سخن هم بدی
۵زبان کرد شخصی به غیبت دراز
بدو گفت دانندهای سرفراز
۶که یاد کسان پیش من بد مکن
مرا بدگمان در حق خود مکن
۷گرفتم ز تمکین او کم ببود
نخواهد به جاه تو اندر فزود
۸کسی گفت و پنداشتم طیبت است
که دزدی بسامانتر از غیبت است
۹بدو گفتم ای یار آشفته هوش
شگفت آمد این داستانم به گوش
۱۰به ناراستی در چه بینی بهی
که بر غیبتش مرتبت مینهی؟
۱۱بلی گفت دزدان تهور کنند
به بازوی مردی شکم پر کنند
۱۲ز غیبت چه میخواهد آن ساده مرد؟
که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد!
۱۳