یکی پیش داود طائی نشست
که دیدم فلان صوفی افتاده مست
۱قی آلوده دستار و پیراهنش
گروهی سگان حلقه پیرامنش
۲چو پیر از جوان این حکایت شنید
به آزار از او روی در هم کشید
۳زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق
به کار آید امروز یار شفیق
۴برو زآن مقام شنیعش بیار
که در شرع نهی است و در خرقه عار
۵به پشتش در آور چو مردان که مست
عنان سلامت ندارد به دست
۶نیوشنده شد زین سخن تنگدل
به فکرت فرو رفت چون خر به گل
۷نه زهره که فرمان نگیرد به گوش
نه یارا که مست اندر آرد به دوش
۸زمانی بپیچید و درمان ندید
ره سر کشیدن ز فرمان ندید
۹میان بست و بی اختیارش به دوش
در آورد و شهری بر او عام جوش
۱۰یکی طعنه میزد که درویش بین
زهی پارسایان پاکیزه دین!
۱۱یکی صوفیان بین که می خوردهاند
مرقع به سیکی گرو کردهاند
۱۲اشارت کنان این و آن را به دست
که آن سر گران است و این نیم مست
۱۳به گردن بر از جور دشمن حسام
به از شنعت شهر و جوش عوام
۱۴بلا دید و روزی به محنت گذاشت
به ناکام بردش به جایی که داشت
۱۵شب از فکرت و نامرادی نخفت
دگر روز پیرش به تعلیم گفت
۱۶مریز آبروی برادر به کوی
که دهرت نریزد به شهر آبروی
۱۷