بزرگی هنرمند آفاق بود
غلامش نکوهیده اخلاق بود
۱از این خفرگی موی کالیدهای
بدی، سرکه در روی مالیدهای
۲چو ثعبانش آلوده دندان به زهر
گرو برده از زشت رویان شهر
۳مدامش به روی آب چشم سبل
دویدی ز بوی پیاز بغل
۴گره وقت پختن بر ابرو زدی
چو پختند با خواجه زانو زدی
۵دمادم به نان خوردنش هم نشست
و گر مردی آبش ندادی به دست
۶نه گفت اندر او کار کردی نه چوب
شب و روز از او خانه در کند و کوب
۷گهی خار و خس در ره انداختی
گهی ماکیان در چه انداختی
۸ز سیماش وحشت فراز آمدی
نرفتی به کاری که باز آمدی
۹کسی گفت از این بندهٔ بد خصال
چه خواهی؟ ادب ، یا هنر، یا جمال؟
۱۰نیرزد وجودی بدین ناخوشی
که جورش پسندی و بارش کشی
۱۱منت بندهٔ خوب و نیکو سیر
به دست آرم، این را به نخاس بر
۱۲و گر یک پشیز آورد سر مپیچ
گران است اگر راست خواهی به هیچ
۱۳شنید این سخن مرد نیکو نهاد
بخندید کای یار فرخ نژاد
۱۴بد است این پسر طبع و خویش ولیک
مرا زاو طبیعت شود خوی نیک
۱۵چو زاو کرده باشم تحمل بسی
توانم جفا بردن از هر کسی
۱۶تحمل چو زهرت نماید نخست
ولی شهد گردد چو در طبع رست
۱۷