یکی پنجهٔ آهنین راست کرد
که با شیر زورآوری خواست کرد
۱چو شیرش به سرپنجه در خود کشید
دگر زور در پنجه خود ندید
۲یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟
به سرپنجه آهنینش بزن
۳شنیدم که مسکین در آن زیر گفت
نشاید بدین پنجه با شیر گفت
۴چو بر عقل دانا شود عشق چیر
همان پنجه آهنین است و شیر
۵تو در پنجه شیر مرد اوژنی
چه سودت کند پنجهٔ آهنی؟
۶چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی
که در دست چوگان اسیر است گوی
۷