بنالید درویشی از ضعف حال
برِ تندرویی خداوند مال
۱نه دینار دادش سیهدل، نه دانگ
بر او زد به سر باری از طیر، بانگ
۲دل سائل از جور او خون گرفت
سر از غم بر آورد و گفت ای شگفت
۳توانگر ترش روی، باری، چراست؟
مگر مینترسد ز تلخی خواست؟
۴بفرمود کوته نظر تا غلام
براندش به خواری و زجر تمام
۵به ناکردن شکر پروردگار
شنیدم که برگشت از او روزگار
۶بزرگیش سر در تباهی نهاد
عطارد قلم در سیاهی نهاد
۷شقاوت برهنه نشاندش چو سیر
نه بارش رها کرد و نه بارگیر
۸فشاندش قضا بر سر از فاقه خاک
مشعبد صفت، کیسه و دست پاک
۹سراپای حالش دگرگونه گشت
بر این ماجرا مدتی بر گذشت
۱۰غلامش به دست کریمی فتاد
توانگر دل و دست و روشن نهاد
۱۱به دیدار مسکین آشفته حال
چنان شاد بودی که مسکین به مال
۱۲شبانگه یکی بر درش لقمه جست
ز سختی کشیدن قدمهاش سست
۱۳بفرمود صاحب نظر بنده را
که خشنود کن مرد درمنده را
۱۴چو نزدیک بردش ز خوان بهرهای
برآورد بی خویشتن نعرهای
۱۵شکسته دل آمد بر خواجه باز
عیان کرده اشکش به دیباجه راز
۱۶بپرسید سالار فرخنده خوی
که اشکت ز جور که آمد به روی؟
۱۷بگفت اندرونم بشورید سخت
بر احوال این پیر شوریده بخت
۱۸که مملوک وی بودم اندر قدیم
خداوند املاک و اسباب و سیم
۱۹چو کوتاه شد دستش از عز و ناز
کند دست خواهش به درها دراز
۲۰بخندید و گفت ای پسر جور نیست
ستم بر کس از گردش دور نیست
۲۱نه آن تندروی است بازارگان
که بردی سر از کبر بر آسمان؟
۲۲من آنم که آن روزم از در براند
به روز منش دور گیتی نشاند
۲۳نگه کرد باز آسمان سوی من
فرو شست گرد غم از روی من
۲۴خدای ار به حکمت ببندد دری
گشاید به فضل و کرم دیگری
۲۵بسا مفلس بینوا سیر شد
بسا کار منعم زبر زیر شد
۲۶