یکی سیرت نیکمردان شنو
اگر نیکبختی و مردانه رو
۱که شبلی ز حانوت گندم فروش
به ده برد انبان گندم به دوش
۲نگه کرد و موری در آن غله دید
که سرگشته هر گوشهای میدوید
۳ز رحمت بر او شب نیارست خفت
به مأوای خود بازش آورد و گفت
۴مروت نباشد که این مور ریش
پراکنده گردانم از جای خویش
۵درون پراکندگان جمع دار
که جمعیتت باشد از روزگار
۶چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
۷میازار موری که دانهکش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
۸سیاه اندرون باشد و سنگدل
که خواهد که موری شود تنگدل
۹مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی به پایش در افتی چو مور
۱۰درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن
۱۱نبخشود بر حال پروانه شمع
نگه کن که چون سوخت در پیش جمع
۱۲گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است
تواناتر از تو هم آخر کسی است
۱۳