ملک صالح از پادشاهان شام
برون آمدی صبحدم با غلام
۱بگشتی در اطراف بازار و کوی
به رسم عرب نیمه بر بسته روی
۲که صاحب نظر بود و درویش دوست
هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست
۳دو درویش در مسجدی خفته یافت
پریشان دل و خاطر آشفته یافت
۴شب سردشان دیده نابرده خواب
چو حربا تأمل کنان آفتاب
۵یکی زآن دو می گفت با دیگری
که هم روز محشر بود داوری
۶گر این پادشاهان گردن فراز
که در لهو و عیشند و با کام و ناز
۷در آیند با عاجزان در بهشت
من از گور سر بر نگیرم ز خشت
۸بهشت برین ملک و مأوای ماست
که بند غم امروز بر پای ماست
۹همه عمر از اینان چه دیدی خوشی
که در آخرت نیز زحمت کشی؟
۱۰اگر صالح آنجا به دیوار باغ
بر آید، به کفتش بدرم دماغ
۱۱چو مرد این سخن گفت و صالح شنید
دگر بودن آنجا مصالح ندید
۱۲دمی رفت تا چشمهٔ آفتاب
ز چشم خلایق فرو شست خواب
۱۳دوان هر دو را کس فرستاد و خواند
به هیبت نشست و به حرمت نشاند
۱۴بر ایشان ببارید باران جود
فرو شستشان گرد ذل از وجود
۱۵پس از رنج سرما و باران و سیل
نشستند با نامداران خیل
۱۶گدایان بی جامه شب کرده روز
معطر کنان جامه بر عود سوز
۱۷یکی گفت از اینان ملک را نهان
که ای حلقه در گوش حکمت جهان
۱۸پسندیدگان در بزرگی رسند
ز ما بندگانت چه آمد پسند؟
۱۹شهنشه ز شادی چو گل بر شکفت
بخندید در روی درویش و گفت
۲۰من آن کس نیم کز غرور حشم
ز بیچارگان روی در هم کشم
۲۱تو هم با من از سر بنه خوی زشت
که ناسازگاری کنی در بهشت
۲۲من امروز کردم در صلح باز
تو فردا مکن در به رویم فراز
۲۳چنین راه اگر مقبلی پیش گیر
شرف بایدت دست درویش گیر
۲۴بر از شاخ طوبی کسی بر نداشت
که امروز تخم ارادت نکاشت
۲۵ارادت نداری سعادت مجوی
به چوگان خدمت توان برد گوی
۲۶تو را کی بود چون چراغ التهاب
که از خود پری همچو قندیل از آب؟
۲۷وجودی دهد روشنایی به جمع
که سوزیش در سینه باشد چو شمع
۲۸