شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
۱یکی شکر گفت اندران خاک و دود
که دکان ما را گزندی نبود
۲جهاندیدهای گفتش ای بوالهوس
تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
۳پسندی که شهری بسوزد به نار
اگر چه سرایت بود بر کنار؟
۴به جز سنگدل ناکُنَد معده تنگ
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
۵توانگر خود آن لقمه چون میخورد؟
چو بیند که درویش خون میخورد؟
۶مگو تندرست است رنجوردار
که میپیچد از غصه رنجوروار
۷تنکدل چو یاران به منزل رسند
نخسبد که واماندگان از پسند
۸دل پادشاهان شود بارکش
چو بینند در گل خر خارکش
۹اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است
۱۰همینت بسندهست اگر بشنوی
که گر خار کاری سمن ندروی
۱۱