یکی مال مردم به تلبیس خورد
چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد
۱چنین گفتش ابلیس اندر رهی
که هرگز ندیدم چنین ابلهی
۲تو را با من است ای فلان، آشتی
به جنگم چرا گردن افراشتی؟
۳دریغ است فرمودهٔ دیو زشت
که دست ملک بر تو خواهد نبشت
۴روا داری از جهل و ناباکیت
که پاکان نویسند ناپاکیت
۵طریقی به دست آر و صلحی بجوی
شفیعی برانگیز و عذری بگوی
۶که یک لحظه صورت نبندد امان
چو پیمانه پر شد به دور زمان
۷وگر دست قدرت نداری به کار
چو بیچارگان دست زاری بر آر
۸گرت رفت از اندازه بیرون بدی
چو گفتی که بد رفت نیک آمدی
۹فرا شو چو بینی ره صلح باز
که ناگه در توبه گردد فراز
۱۰مرو زیر بار گنه ای پسر
که حمال عاجز بود در سفر
۱۱پی نیکمردان بباید شتافت
که هر کاین سعادت طلب کرد یافت
۱۲ولیکن تو دنبال دیو خسی
ندانم که در صالحان چون رسی؟
۱۳پیمبر کسی را شفاعتگر است
که بر جادهٔ شرع پیغمبر است
۱۴ره راست رو تا به منزل رسی
تو بر ره نه ای زین قبل واپسی
۱۵چو گاوی که عصار چشمش ببست
دوان تا به شب، شب همانجا که هست
۱۶گل آلودهای راه مسجد گرفت
ز بخت نگون بود اندر شگفت
۱۷یکی زجر کردش که تبت یداک
مرو دامن آلوده بر جای پاک
۱۸مرا رقتی در دل آمد بر این
که پاک است و خرم بهشت برین
۱۹در آن جای پاکان امیدوار
گل آلودهٔ معصیت را چه کار؟
۲۰بهشت آن ستاند که طاعت برد
کرا نقد باید بضاعت برد
۲۱مکن، دامن از گرد زلت بشوی
که ناگه ز بالا ببندند جوی
۲۲مگو مرغ دولت ز قیدم بجست
هنوزش سر رشته داری به دست
۲۳وگر دیر شد گرم رو باش و چست
ز دیر آمدن غم ندارد درست
۲۴هنوزت اجل دست خواهش نبست
بر آور به درگاه دادار دست
۲۵مخسب ای گنه کار خوش خفته، خیز
به عذر گناه آب چشمی بریز
۲۶چو حکم ضرورت بود کآبروی
بریزند باری بر این خاک کوی
۲۷ور آبت نماند شفیع آر پیش
کسی را که هست آبروی از تو بیش
۲۸به قهر ار براند خدای از درم
روان بزرگان شفیع آورم
۲۹