یکی برد با پادشاهی ستیز
به دشمن سپردش که خونش بریز
۱گرفتار در دست آن کینه توز
همی گفت هر دم به زاری و سوز
۲اگر دوست بر خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی؟
۳بتا جور دشمن بدردش پوست
رفیقی که بر خود بیازرد دوست
۴تو از دوست گر عاقلی بر مگرد
که دشمن نیارد نگه در تو کرد
۵تو با دوست یکدل شو و یک سخن
که خود بیخ دشمن برآید ز بن
۶نپندارم این زشت نامی نکوست
به خشنودی دشمن آزار دوست
۷