یکی سلطنت ران صاحب شکوه
فرو خواست رفت آفتابش به کوه
۱به شیخی در آن بقعه کشور گذاشت
که در دوره قائم مقامی نداشت
۲چو خلوت نشین کوس دولت شنید
دگر ذوق در کنج خلوت ندید
۳چپ و راست لشکر کشیدن گرفت
دل پردلان زو رمیدن گرفت
۴چنان سخت بازو شد و تیز چنگ
که با جنگجویان طلب کرد جنگ
۵ز قوم پراکنده خلقی بکشت
دگر جمع گشتند و هم رای و پشت
۶چنان در حصارش کشیدند تنگ
که عاجز شد از تیرباران و سنگ
۷بر نیکمردی فرستاد کس
که صعبم فرومانده، فریاد رس
۸به همت مدد کن که شمشیر و تیر
نه در هر وغایی بود دستگیر
۹چو بشنید عابد بخندید و گفت
چرا نیم نانی نخورد و نخفت؟
۱۰ندانست قارون نعمت پرست
که گنج سلامت به کنج اندر است
۱۱