طمع برد شوخی به صاحبدلی
نبود آن زمان در میان حاصلی
۱کمربند و دستش تهی بود و پاک
که زر برفشاندی به رویش چو خاک
۲برون تاخت خواهندهٔ خیره روی
نکوهیدن آغاز کردش به کوی
۳که زنهار از این کژدمان خموش
پلنگان درندهٔ صوف پوش
۴که چون گربه زانو به دل برنهند
و گر صیدی افتد چو سگ در جهند
۵سوی مسجد آورده دکان شید
که در خانه کمتر توان یافت صید
۶ره کاروان شیرمردان زنند
ولی جامه مردم اینان کنند
۷سپید و سیه پاره بر دوخته
به سالوس و پنهان زر اندوخته
۸زهی جو فروشان گندم نمای
جهانگرد شبکوک خرمن گدای
۹مبین در عبادت که پیرند و سست
که در رقص و حالت جوانند و چست
۱۰چرا کرد باید نماز از نشست
چو در رقص بر میتوانند جست؟
۱۱عصای کلیمند بسیار خوار
به ظاهر چنین زرد روی و نزار
۱۲نه پرهیزگار و نه دانشورند
همین بس که دنیا به دین میخورند
۱۳عبایی بلیلانه در تن کنند
به دخل حبش جامهٔ زن کنند
۱۴ز سنت نبینی در ایشان اثر
مگر خواب پیشین و نان سحر
۱۵شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ
چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ
۱۶نخواهم در این وصف از این بیش گفت
که شنعت بود سیرت خویش گفت
۱۷فرو گفت از این شیوه نادیده گوی
نبیند هنر دیدهٔ عیبجوی
۱۸یکی کرده بی آبرویی بسی
چه غم داردش ز آبروی کسی؟
۱۹مریدی به شیخ این سخن نقل کرد
گر انصاف پرسی، نه از عقل کرد
۲۰بدی در قفا عیب من کرد و خفت
بتر زو قرینی که آورد و گفت
۲۱یکی تیری افکند و در ره فتاد
وجودم نیازرد و رنجم نداد
۲۲تو برداشتی و آمدی سوی من
همی در سپوزی به پهلوی من
۲۳بخندید صاحبدل نیکخوی
که سهل است از این صعب تر گو بگوی
۲۴هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است
از آنها که من دانم از صد یکی است
۲۵ز روی گمان بر من اینها که بست
من از خود یقین میشناسم که هست
۲۶وی امسال پیوست با ما وصال
کجا داندم عیب هفتاد سال؟
۲۷به از من کس اندر جهان عیب من
نداند به جز عالم الغیب من
۲۸ندیدم چنین نیک پندار کس
که پنداشت عیب من این است و بس
۲۹به محشر گواه گناهم گر اوست
ز دوزخ نترسم که کارم نکوست
۳۰گرم عیب گوید بد اندیش من
بیا گو ببر نسخه از پیش من
۳۱کسان مرد راه خدا بودهاند
که برجاس تیر بلا بودهاند
۳۲زبون باش چون پوستینت درند
که صاحبدلان بار شوخان برند
۳۳گر از خاک مردان سبویی کنند
به سنگش ملامت کنان بشکنند
۳۴